تبليغاتX
سرگردانی های یک تمبر پستی

(روز- داخلی)

 

نمی توانم این را به شما اثبات کنم؛ چون این حرفها منطق بر نمی دارد. بحث نوستالژی است وقتی به وبلاگ دوستی می روی که یک زمانی اولین کافه هایت را با او رفتی، و اولین موسیقی های خوب ات را از گوشی او شنیدی، و اولین نقدهایش را از تو شنید. می بینی آخرین نظری که برایش گذاشتی 9 اردی بهشت 89 است، و او دیگر ننوشته، تو هم دیگر سراغش را نگرفته ای. یعنی دو سال تمام، به عبارت دیگر 730 روز، 17520 ساعت و کلی دقیقه و ثانیه است که بدون اینکه به یاد هم بیفتید، زمان را گذرانده اید.

اگر شما هم در چنین وضعیتی باشید، می پذیرید زمان اصولاً سه تا (بعضاً دو تا) عقربه است، معنای دیگری ندارد و به من حق خواهید داد که مدتها فکرم مشغول همین باشد... همین "هستی و زمان"...


(شب- خارجی)

دوسال قبل فکر می کردم بالاخره یک روز کتابم را می چینم توی غرفه های یک انتشارات نه چندان معروف، و سال قبل فکر می کردم امسال این اتفاق می افتد. برای خیلی چیزهایش هم برنامه ریزی کرده بودم. امسال فکر می کنم سال بعد حتماً بالای سر کتابم خواهم بود. کتابی با 18 داستان، که بیشترشان ماحصل روزهای "سال بد" هستند. سالی که گذشت!

بعد فکر می کند همین یک کتاب که نیست. تازه اول کارش است،

اما مخاطب عزیزم! راستش را بخواهی خانم نویسنده کمی دچار بی انگیزگی شده است. وقتی به تمام مجموعه های ریز و درشتی نگاه می کند که بیشتر چاپ چشمه (روحش شاد) هستند و توی طبقه های یک کتابفروشی غمگین خاک می خورند، وقتی به روزهای نگرانی برای گرفتن مجوز و دیر یا زود شدن چاپ فکر می کند، لبخند تلخی می زند و ترجیح می دهد بیشتر بخواند! مصرف گرایی مشکل بزرگی است، حتی برای نویسنده ها و شاعر ها...

دلخوش کننده ترین نکته ماجرا این است که هرسال نمایشگاه کتاب را کنار کسانی هستم که دوستشان دارم، و امسال از این بابت ویژه تر از همه سالهاست، در نتیجه بود و نبود یک مجموعه داستان فرقی ندارد.

( هرکجا خواستید این سکانس را اجرا کنید. )

 

"برای بردن، فقط موهات مانده"

 

این دفعه لازم نبود حدس بزنیم که اگر در را باز کنیم چه کسی مثل موش آب کشیده پشت در ایستاده و دستش را همینطوری گذاشته روی زنگ. می دانستیم کسی که پشت در است عجله ای ندارد، چون خیس نمی شود، برای این که مثل هر خانم محترم دیگری توی هوای بارانی چتر دارد. همین است که یکبار بیشتر زنگ نمی زند. راجع به اینکه یاس̊مین تنها خانم جمع ماست و همیشه هم دیر تر از همه می رسد ، توافق نظر داشتیم. همه ی اینها دست به دست هم می داد که هر کدام از ما سعی کنیم زودتر به در برسیم و عاقبت "دال" در را باز کرد.

 یاسمین، چترش را بست و تک تکمان را نگاه کرد. کلاه پالتو را از سرش برداشت، سلامی داد و بفهمی نفهمی به "دال" لبخند زد.

"نمی خواید برید کنار؟"

سلام کرده و نکرده رفتیم دنبال چیدن میز شام. آن شب، خانه ی دال مهمان بودیم. ده شب از وقتی که اتفاقی دال را (بعد از چند سال) و یاسمین را (برای اولین بار) توی رستوران دیدیم می گذشت، و هفتمین شب ِ دور همی ما، خانه ی دال بود.

 یاسمین پالتواش را داد دست دال و گفت:" این غذای خوشمزه دستپخت توئه؟"

دال یواش گفت:" مخصوص شما."

یاسمین نشست روی یکی از صندلی ها.

" داشتم از گرسنگی می مردم. بوش که خیلی خوبه."

اما بوی ادکلن یاسمین از بوی غذا بهتر بود. ما هم نشستیم دور ِ میز. دال، دیس غذا را آورد و نشست کنار یاسمین. ما همگی حدس می زدیم که باز بی آن که به فکر شکمهای گرسنه ی ما باشد، سخنرانی اش را شروع می کند. مثل همان شب اول توی رستوران که همگی بخاطر نبودن جا نشستیم پشت میز یاسمین، و وقتی حرف گل کرد یادمان رفت میزهای اطراف حتما" خالی شده اند و نباید بیشتر مزاحم او بشویم. حتی یادمان رفت بپرسیم چرا با آن لباس های شیک، تک و تنها پشت بزرگترین میز رستوران نشسته و کسی پیشش نیامده. بی آن که حرفی بزنیم، قبول کردیم یک دختر ِ ساکت و زیبا، عضوی از ما بشود. بالاخره هر گروهی به یک نفر احتیاج دارد که دائماً حرفها را تائید کند و به بقیه نیرو بدهد.

دال، یکسره حرف زد. و ما یکسره گوش دادیم و فکر کردیم چقدر حس خوبی است تعلق داشتن به یک گروه، پیدا کردن یک دوست قدیمی و البته یک عوض جدید که میزش و تنهائی اش را سخاوتمندانه با ما تقسیم کرده بود.

دال، آخرین جمله ای را که آن شب توی رستوران گفته بود را تکرار کرد:" همه مون باید از اینجا بریم."

یکی از ما که همیشه لباس پلنگی تنش بود، عینکش را صاف کرد و گفت:" چرا نمونیم و نجنگیم؟"

دال، همانطور که بشقاب یاسمین را پر می کرد گفت:" مگه من نجنگیدم؟ بعد از ده سال جون کندن به چی رسیدم؟ اگه یه هنرمند نبودم، یا چه می دونم، یه هنرمند نمای عوضی بودم، الان داشتم پول پارو می کردم، به هر کی و هرچی می خواستم می رسیدم و هیچ جا هم واسه م بهتر از اینجا نبود. ولی آرمان شهر ِ ما کجاست؟ اینجا که همه تظاهر می کنن؟ حتی لحن شعر خوندنشون هم دروغه. یه ماسک زدن به صورتشون و زیر اون نقاب خالیه دوستای  من! خالی! "

شاید هم بهانه ما برای دورِ هم جمع شدن ، امید به پیدا کردن راهی بود برای رفتن. کجایش را نمی دانم، قرار بود به جایی غیر از آنجا برویم و یک کار هنری کنیم. ولی تا آن شب آنقدر سرگرم نقشه کشیدن و ابراز نفرت از شرایط موجود بودیم که هیچ کس کارهایش را نخواند و آن گیتار ِ گوشه ی اتاق دال را برنداشت تا فقط سیم هایش را تکان دهد. ما باید دین خود را به دنیای هنر و به هنرمند مدرن بودنمان ادا می کردیم، دنیا به ما نیاز داشت ، و حتی به این دیدارهای شبانه ی ما. حتی لباس پلنگی پوشمان بطری ها و جعبه های سیگار را یادگاری نگه می داشت. و دال، همه ی اینها را دوباره و دوباره گفت.

" آقایون، میز شام جای بحث نیست. میشه اجازه بدید شاممون رو بخوریم؟ بعدش، من از همه تون بیشتر دوست دارم که این حرفها رو بشنوم. می دونید که! اما الان دارم غش و ضعف می کنم! "

همه ی ما توی دلمان از یاسمین تشکر کردیم. برای چند دقیقه فقط صدای موسیقی کلاسیک بود و به هم خوردن بشقاب ها و ما به تکه های مرغ سرخ شده مان فکر کردیم . دروغ چرا؟ به یاسمین هم فکر می کردیم که نانش را با چاقو تکه تکه می کرد و انگار برای خوردن ، عجله داشت.

گیلاس هایمان را که به هم زدیم، شاعر جمعمان یک نفس همه نوشیدنی اش را خورد و بدون اینکه نفس بعدی را بگیرد، گفت:" اما این حرف تو درسته که اگر اینجا بمونیم صدای ما به دنیا نمی رسه. قبول دارم. "

یاسمین دستهایش را توی هم گره زد و دعا کرد.

یکی از ما گفت:" اگه هدف خود ِ هنر باشه... "

"زمان پارناس گذشته بابا. هنر برای مخاطبه. برای مردم. هنر همه چیز هست. از جامعه شناسی و تاریخ بگیر تا سیاست. همین بحث رفتن ما شامل همه ی این چیزها میشه. آره اگه هدف خود هنر باشه، همین نوشتن ما هم دینمون بهش رو ادا می کنه. اما جایگاه خود هنرمند کجاست؟ اگه ما جائی باشیم که حرف های واقعیمون رو بتونیم به گوش چهارنفر برسونیم اثرش بیشتره یا بشینیم کنج اتاقمون؟ اینجا شده یه قبرستون واسه هنرمند و نویسنده. چه فایده؟! "

" اتفاقا" پریشبا با یه دختر چت می کردم، گفت خوش به حالت. تو مرکز هنر زندگی می کنی."

" کی میدونه اینجا چه خبره جز خودمون؟"

" می بینی چه دنیاییه؟ اونی که میخواد بره معلوم نیس واسه چی، راحت میره. اما ما باید هزار تا مشکل داشته باشیم و به هزار نفر جواب بدیم. باز اگر بخاطر خودمون بود مهم نیست... مگه معروف شدن همینجا چیکار داره؟! میشه یه شبه بشیم مثل خیلی ها. چهارتا بحث با این و اون بکنیم. چهارتا فحش ... نه؟"

یاسمین همه ی ظرف ها را جمع کرد و گذاشت توی ماشین ظرفشوئی. ما هم بحث می کردیم هم زیر چشمی او را می پائیدیم. صدای دال هم بلند تر شده بود. صورتش را گرفته بود سمت یاسمین که داشت گره موهایش را باز می کرد.

"نظر تو چیه یاسمین؟"

" حرفهاتون جالبه. دارم بهش فکر می کنم. ادامه بدید."

ما از پشت میز بلند شدیم و رفتیم توی پذیرائی.

دال، گلویش را صاف کرد و گفت:" ای کاش برام انقدر مهم نبود که کارهام جهائی مطرح بشه و بتونه مردم بیشتری رو تحت تاثیر قرار بده. آدم باید راضی باشه یاسمین جان، اگه بیشتر از حقت بخوای همین میشه... "

لباس پلنگی پوشمان گفت:" کارهات؟"

"یعنی کارهامون. همه ی کسائی که دارن کاری میکنن و بهشون توجه نمیشه."

" تا حالا به این فکر کردی که توی عصر ارتباطات شاید بشه صدات رو به یه جا برسونی؟"

یاسمین از توی آشپزخانه آمد و نشست روی مبل ِ بزرگ.

"صدات رو خفه می کنن. سخت تر از خفه کردن خودت که نیست !"

شاعر جمعمان نشست رو به روی آنها: " تو تعهدی به کشورت نداری؟"

" به نظر من مرزها رو یه عده آدم عین ما تعیین می کنن. اگه شما ها هنوز به مرزها اعتقاد دارین واسه اینه که کتاب نمی خونید. نیچه نخوندین؟ مثلا یه کتاب داره که حتی میگه خدا مرده! اگه خواستین میدم بخونید. باید همه ی مرزبندی ها رو تو ذهنتون بشکنید."

یکی از ما گفت:" ببین شاعر جان! اگر کسی به هدفش اعتقاد داشته باشه هیچی جلودارش نیست. حتی اگه یکی این خدا مُرد رو هم نخونده باشه و کشورش رو دوست داشته باشه. مگه خود تو نبودی که هرچی بابات خواست بری جواهر فروشی پیشش، گفتی فقط و فقط شعر؟  "

شاعر رو کرد به یاسمین و گفت:"گفتی شعر. راستی یاسمین، خیلی دوست دارم یکی از شعرهاتون رو بشنوم."

دال نشست کنار یاسمین و شاعر را تائید کرد. همه ی ما فهمیده بودیم که یاسمین یا به ساعت مچی اش نگاه می کند، یا به ساعت دیواری.

"من راستش شعر نمی گم."

" پس هنوز وقت نشده ازتون بپرسیم توی چه هنری کار انجام میدید. "

یاسمین از توی کوله اش چند تا بسته در آورد. همه شان را کادو پیچ کرده بود. رنگ روبان هایش فرق می کرد، ولی بسته های کادو قرمز بود. یکی را گذاشت روی پای دال. یکی را گرفت طرف شاعر و سه تا بسته ی دیگر را گذاشت روی میزی که جلواش بود.

رو به دال گفت:" میشه بری پالتوم رو بیاری؟"

"یعنی امشب نمی مونی؟ اینا چیه؟ تولده؟!"

"قبل اینکه بازش کنی برو پالتوم رو بیار."

دال بسته را گذاشت روی میز. ما هرکدام بسته ای را که ناممان را رویش نوشته بود برداشتیم. یاسمین بلند شد و پالتواش را از دال گرفت. شاعر بسته اش را باز کرد و کارت را از تویش در آورد. روی کارت عکس یک کاج ِ کریسمس بود، توی صحرا. نورش صحرا را هم آبی کرده بود. توی کارت، یکی از شعرهای شاعر را نوشته بود. شعری که برای نمونه ، آن شب توی رستوران خواند و ماتشویقش کردیم. حقیقتش، تنها شعری هم بود که از او شنیده بودیم.

" می دونی، به نظر من هنرمند بودن یا نبودن مهم نیست. فکر و هدف شما مقدسه. من کاملا" بی هنرم."

دال، هنوز ایستاده بود. پالتوی یاسمین روی دستش مثل زنی بود که وسط رقص خشک شده باشد.

" هنر یاسمین زیبائیه."

یاسمین پالتو را گرفت. پالتو توی تنش اصلاً شبیه زن نبود، به خصوص وقتی کلاه آن را روی سرش گذاشت و دکمه هایش را بست . صدای خنده اش بلند شد. تا آن شب، آن طور نخندیده بود.

"من؟ زیبائی؟ نه... من حتی همرنگ جمع شما هم نبودم! کمترین اطلاعاتی هم راجع بهش ندارم... فقط... فقط فکر کردم ارزشش رو داره این چند روز آخر رو کنار چند نفر بودن. من همیشه خیلی تنها بودم، و به بهانه رفتن یا هنر، این چند روز دور همی واقعا" بهم خوش گذشت. حتی همون شبی که توی رستوران جا نبود. اون اتفاقی آشنا شدن. همه چیز خیلی خوب بود. البته برنامه داشتم که تولدم رو پیش شما باشم. همه چیز همین دیشب اتفاق افتاد و مجبور شدم که برگردم. جداشدن از شماها واسم خیلی سخته. "

"منظورت چیه یاسمین؟"

صدای دال از ته چاه می آمد. ما می دانستیم اگر ما هم حرف می زدیم، صدایمان همین طور بود.

" نمی دونم چجوری بگم. به هر حال، ممکنه یه مدتی همدیگه رو نبینیم. من یه مدتی اینجا بودم، در واقع توی یه کشور دیگه روزنامه نگار هستم. باهام در تماس باشید. بهتون قول میدم که صداتون رو به گوش همه برسونم. حداقل همه ی سعیمو می کنم. خیلی حیف شد که تولدم اینجا نبودم، یا اینجوری غافلگیرتون کردم."

بعد، با همه ی ما دست داد. ما نه به رفتن فکر میکردیم نه به مخاطبی که بخواهد یک گوشه ی دنیا بنشیند و دست بکشد روی صفحه های کتاب ِ ما، یا با یک قطعه تک نوازی یکی از ما بزند زیر ِ گریه. ما فقط به یاسمین فکر می کردیم که از پشت شیشه ، رد شد و ماشینش را روشن کرد.

ما همدیگر را می دیدیم. توی رستوران ها، پشت میزهای شش نفره یا یکنفره. اما دیگر چیزی را با هم حدس نمی زدیم.هرکدام از ما که با دوست های دختر و پسر مختلفمان به رستوران می رفتیم، حتما" یکبار صدای دال را شنیده بودیم که با حرارت برای چند نفر از هنر حرف می زد، از رفتن ،و از نیچه و مرزها. یکی از ما هم یکبار شعر ِ روی کارت پستال را شنیده بود و برای بقیه تعریف کرد.

 

" برای بردن

فقط موهات مانده

اگر که طوفان باشد

نه دلی که توی باد

تند بردارد

قدمهاش را..."

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:38  توسط سورین چاقمی  | 

1:

حالا که هردوشان رفته اند؛ چیز تازه ای فهمیده ایم. حالا از اول تا آخر خانه جهنم است. آنها رو به روی هم می نشستند.عوض شدن دکوراسیون و فاصله ای چند ساله بین نشتن آنها، هیچ وقت نگذاشت بفهمیم آنها رو به روی هم بودند. شومینه و تلویزیون. سرما و گرما... 

حالا که هردوشان رفته اند، منطقم روز به روز زایل می شود. خاطره ها آنقدر نزدیکند که صداها را می شنوم و اینقدر دورند که صورت ها را به یاد نمی آورم.

حالا که هردوشان رفته اند... حالا که هردوشان رفته اند... بالاخره زندگی ادامه دارد.


2:

سلام. سال نو مبارک. افاضات پیامبرانه ندارم. عکس هم ندارم چون اینجا وبلاگ من است و من یادم رفته توی وبلاگ چطور می نوشتم. تنها تصویری که توی ذهنم است؛ چهره ی پسربچه ی دماغویی است که فقط یک دعا داشت و لباس مشکی پوشیده بود. بهش یک اسکناس پانصد تومانی دادم. گفت دعایش هزار و پانصد تومان است و پانصدی را گذاشت توی جیبش. چیز دیگری نگفت و با همان دعا توی دستش رفت. بی ربطی اش به وبلاگ را ببخشید. اصلاً اینها حرف اصلی ام نبود. این داستان پایین هم حرف اصلی ام نیست. حرف اصلی ام را می دانم ولی کلمات خیلی بی معنی تر از گفتنش هستند.


3:

به شقایق پورصالحی و محمدرضا غیاثوند

 

پنجره ها و عکس ها

1

گفتی:/" هزار پنجره باز می کنم برای عبورت..."/

آره مامان جان، همین پنجره هست. فقط دوبار اینجوری هم اخم کرد هم خندید. یه بار اینجا، یه بارم اون وقت که من دردم گرفت. عین همین عکسه همش دم پنجره بود و پایینو نگاه می کرد. تو داشتی میومدی. سه روز بیشتر نبود که فهمیدم هستی. نشستم رو زمین. گلای فرشو! از همون روز قرمز شدن. دیوارا، حتی یه ذره آفتابی هم که افتاده بود تو خونه قرمز شده بود. توئم مث یه تیکه خون بودی.

ازم پرسید:" چی شده؟"

دوس داشتم تو رو بهش نشون بدم، اما نای بلند کردنتو نداشتم.

گفت: /"در قاب ها جا نمی شوی اما..."/

 

شعراشو برام می خوند.ازش عکس انداختم.

الکی گفتم:" می خام بذارم تو اون آلبومه اگه رفتی یادم نری."

" من مسافرم. همه مون مسافریم . یه روزی از اینجا می ریم. "

من هِر هِر خندیدم آخه وقتی اینجوری حرف می زد عین این شاعرای توو فیلما می شد. دوربینو ازم گرفت و گذاشت روی تخت. همون وقت، شایدم یه ذره بعدش تو داشتی لگد می پروندی.می دونم لگد زدن واسه تو زود بود. اما خب، زود بزرگ شدی. حتی یه ذره بعد ترش، قرار شد تو بقیه ی شعراشو بگی. یادته مامان جان؟

 

2

 

"هزار پنجره باز کردم..."

و دیگر چه؟

 به جای شعر، سه روزی که رویا باردار بود، را به یاد می آورد.و روزهایی که رویا شمعها را فوت می کرد و هر روز روی تخت،برای بچه تولد می گرفت.عکسها را زیر و رو کرد و دوربین را گذاشت رویشان.

"تو رو بذارم اول آلبوم یا خودمو بانوی من؟"

رویا؛عینک دودی گردش را از بالای تخت برداشت.

" اول اونیو بذار که واستادی بغل پنجره. بعدش بقیه عکساتو. منو آخر بذار."

"تو پایان منی..."

و به آسمان نگاه کرد:"امروز یا فردا بارون میاد...شیشه ی پنجره را باران شست؛ از دل من..."

"نشین اینجا! بوت حالمو به هم می زنه!"

از لبه ی تخت بلند شد.

"رویا چی شده؟"

" هیچی. شما کاری نکردین. فقط تشریفتونو آوردین یه بچه بذارن رو دست من و بعدش..."

"آخه کدوم بچه عزیز من؟! اگه مشکلت رفتن منه به خودم بگو نه اینکه ..."

"اتفاقا" میخوام زودتر بری.خودتو زدی به کوچه علی چپ. بچه ت چهارده سالش شده! حالا میگی کدوم بچه؟ کور هم که شدی!"

"کم حافظه ی من! یه هفته پیش که هفت سالش بود می رفتی کیف مدرسه بخری.دیروز و پریروزم که کیک تولد خریدی.امروز میره تو پونزده سال بازی مسخره تون؟ حالا کجا میری؟رویا؟"

در به هم خورد. آرمان، پنجره را باز کرد.وقتی عکسهای رویا را یکی یکی از پنجره بیرون می انداخت،به این فکر می کرد که شاید روزی بتواند برای بچه ای که هرروز یکسال بزرگ میشد هم شعر بگوید. چشم های رویای توی عکس، درشت تر بود. ایستاده بود کنار پنجره و شعرهای آرمان را می خواند.

 

3

 

گفتی: / "چه قاب پنجره باشد ، چه عکسی که..."/

 

چشم بسته می دونم این کدوم عکسشه. از اولش تقسیم کردیم. چارتا عکس اون، چارتا من. عکسای اون اول بودن. فکر کنم عکسای منو با خودش برد. این صفحه رو می بینی؟ خالیه. نذاشت عکسمو بگیرم که. یعنی تقصیر تو بود. حالم داشت به هم می خورد. باد کرده بودم. بوی شیر گرفته بودم. همه ش روی لباسام لکه ی شیر بود.

گفت:" من که جز زیبایی هیچی نمی بینم. دو روزه! خیلی مونده تا شکمت بیاد بالا."

"توام گیجی ها.بچه هه داره تکون می خوره!حالا دو روز یا دویست روز!"

می دونی مامانی ، همون موقع باید می فهمیدم تو با بچه های دیگه فرق داری و هر روز بزرگتر می شی.دردم گرفت.پاهات...خون...می سوختم مامان. آرمان ولی نیومد آرومم کنه. داشت می رفت جلو پنجره،همه چی قرمز شد. بازم نیومد. تو اومدی. اون هیچ وقت نیومد.

گفت: /"قرار بود تنها خاطره ات شود"/

 

یه روز که رفتم واست دفتر شعر بخرم، رفت. چون من پیر شده بودم. پای چشام چروک شد.توام بزرگ شدی.از همون هفته ی اول که شعر حفظ می کردی میگفت:" رویا تو باید بری پیش روان پزشک."

 خودشو می زد به کوری که تو رو نبینه. اما من که می دیدمت. من هرروز برات جشن می گرفتم. من می دیدم تو هر روز قد می کشیدی، مگه میشد؟ نه. اون از اولم میخواست بره. بودن تو رو، بزرگ شدن تو رو باور می کرد اما همه ش اداش بود. هفته ی دوم دیگه باهام حرف نزد.

هفته سوم یادته؟تازه داشتی شعر می گفتی! من هنوز حالم از بوش به هم میخورد..واسه همینم اون جلو پنجره وایمسیاد و من توی تخت بودم. می دونم یادته. وقتی رفت حتی نرفتم جلو پنجره. عکسای منو هم برداشت برد. اون روز که برگشتم و دیدم کار خودشو کرده،تو شعر می خوندی، مث حالا بلند بلند.یادته چه بارونی هم میومد؟ آره...از اینجا به بعد آلبوم خالیه مامان. دوست دارم عکس تو رو بذارم توش. دیگه داری از من هم بزرگ تر میشی. حالا شدی کپی خودش. روز اولی که اومد اینجا و گفت که باید بره.

 

نگو /"خاطره ای جز گرمای دستها و عمق رد پایت..."/

 

نگو ، دیگه نگو، جون اون بابای نامردت. سرم درد گرفت.

 

4

دوربین را از پنجره انداخت بیرون.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 22:53  توسط سورین چاقمی  |